ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

30.7.93 عروسی دختر عمه طیبه و گرفتن عکس دوسالگیت

1393/8/16 0:00
نویسنده : مامی فریبا
708 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به عشقه خودم که یه گوله آتیشه بغلاین آتیش پاره فضول شکر خدا که دختری و این همه فضولی اگه پسر بودی که من الان دیوانه بودم و باید پستات توی  تیمارستان مینوشتم خندونکوالا بخدا ولی از همه اینا که بگذریم بالاخره دختر عمه طیبه هم ازدواج کرد و رفت خونه بخت و ما هم که از یک ماه قبل دنبال خرید وسایل و لباس و اینجور چیزا بودیم که کلیم خرجمون شدغمگینولی یه عروسی و یه سارینا خانوم که ماشالله هزار ماشالله رو دست عروس زده بودی چه برسه به دخملای همسنه خودت توی عروسی که میخواستیم بیایم  خونه همه کشیدنم کنار که رفتیم خونه رو سرت نمک بپاشم چونکه همه داشتن حرفت میزدن ولی کور شن اگه چشم نداشتن تورو ببیننخندونکزبانخلاصله برسیم به روز عروسی که مامانت از ساعت 1 رفت آرایشگاه و تو رو توی خونه خوابوندمت و گذاشتمت پیشه بابایی و رفتم و تا ساعت 16.30 طول کشید تا بیام خونه و همینکه اومدم خونه سریع لباسای تورو تنت کردم و بعدشم لباسای خودم و تا ساعت یربع 6 چون نوبت عکس داشتیم و باید ساعت 6 اونجا میبودیم تند تند خودمون رسوندیم به آتلیه و رفتیم بالا اول عکس شیطون خانوم گرفتیم گفتیم تا سر حوصله هستی  و بعدشم چندتا عکس رمانتیک و عاشقانه با باباجونت انداختی خدا خفتون کنه چه عکسایی شد نامردای خائنعصبانیعصبانیو بعدشم عکس خانوادگی و منو بابایی انداختیم و اومدیم خونه مامیت عوض کردم و دوربین عکاسی که یادمون رفته بود و برداشتیم و رفتیم یه آبمیوه ای هم خوردیم رفتیم سمت سالن  و برنامه عرئسی و شامو اینجور چیزا تئهم که کلی برای خودت آتیش سوزوندی و یه قسمتی هم که گم شده بودی البته پیشه بابایی بودی منم فکر کردم دزدیدنت ولی اینقدر دیوانه ام که تو دل خودم نگفتم کی توی فسقل مالیاتی میخواد چیکار ببره 1دقیقه نشده میارتت والله دیگه طرفای ساعت 12.30 شب بود که خوابت گرفت و دیگه ساکت نشدی و مجبور شدیم بیایم خونه البته بهتر چون خودمم خستم شده بودا با اجازت توی راه هم که داشتیم میومدیم خونه شیشه شیرت از شیشه ماشین پرت کردی بیرون و تا رسیدیم خونه ساعت 1نصفه شب شده بود تا تو و بابایی خوابیدید شد1.30 و منم که موهام باز کردم و رفتم حموم شد 2.30 و تا فردا ساعت 12.30 ظهر خواب بودیم البته من و تو چون بابا رفته بود سرکار خوش بحال خودمون توی خونه میخوریم و میخوابیم مادر و دخترخنده

 

اینم چندتا عکس توی سالن تا بعد کعه عکسای آتلیت آماده بشه که دیگه عکسای دوسالگیت میشه

 

 

 اینم عکس تو حسین که پسر عموته  سر یه دوربین اشکش دراوردی حقشه

 

پسندها (2)

نظرات (0)